امروز بعد از ۲۵۳ روز به روزم....عجيبه...نه؟
نمي دونم چي بگم يا از كي بگم يا از كجا؟
همينو مي گم كه مثه......( گل- بلبل-آهو-طاووس-....يا شايدم سگ)پشيمونم كه اين ترم ۲۰ واحد درس برداشتم و بدتر از اون از اينكه ۶ تا درس اصليو ۳ واحدي برداشتم.پشيمونم از اينكه ۹ ساعت در هفته ميرم كلاس زبان.پشيمون از اينكه تدريس مي كنم تا دستم تو جيب خودم باشه.
بله......پشيمونم از اينكه با خيليا بيشتر از لياقتشون خوبمو بخاطر يه سري مسائل نميتونم با بعضيا خوب باشم......پشيمونم از اينكه اينقدر سعي مي كنم خوب باشمو همرو راضي نگه دارم.....
و از همه مهم تر پشيمونم از اينكه حدود يه سال پيش به خودم يه قولايي دادمو تصميم گرفتم بهترين باشم....
و البته مجبورم هميشه مثه يه سيخ صاف وايسمو حتي يه ذره هم خم نشم......
توقع خيلي بهتر از اينو داشتم...۱۲ سال تو مدرسه درس خوندم.....همه گفتن ميري دانشگاه خوب راحت ميشي.......حالا مي گن خوب بخون واسه ارشد راحت باشي......بعدش ارشدو خوب بخون تا واسه دكتري راحت باشي.......بعدشم مي گن دكتريو خوب بخون تا واسه سربازي راحت باشي ......بعدشم كار خوب گير بيار تا واسه ازدواج راحت باشي..........آخرشم چي....همه كاري بكن تا اون دنيا راحت باشي.....
چرا هيچ كس نميگه كاري كن كه واسه خودت راحت باشي؟
چرا همه حالو ول كردنو ميگن
آينده رو بچسب؟
تو فيلم مادر يه سكانسه كه زن امين تارخ اينو ميگه:( مدتها دنبال كار بوديم تا يه خونه بخريم تا واسه بچمون يه اتاق جدا داشته باشه.حالا خونه هست ولي حوصله ي بچه نيست)
ازين مي ترسم كه نكنه منم اينجوري شم؟در واقع همه بايد بترسيم...
مي ترسم كه اين روزمرگي كار دستم بده.....
البته در واقع بازم مجبورم هيچي نگمو به روم نيارم.....چون كلي بعدش بايد جواب پس بدم......
حالا به نظرتون مي ارزه بابته آينده اي كه هنوز نيومده حالو از دست بدم؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت
10:7 PM  توسط emad aghasi kermani
|
راز زندگی
در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به درگاه خود فرا خواند و از آنها خواست تا برای بنهان کردن راز زندگی بیشنهاد دهند.
یکی از فرشتگان به بروردگار گفت: خداوندا آن را در زیر زمین نهان کن.
یکی دیگر از فرشته ها گفت: آن را در زیر دریاها قرار بده.
و سومی گفت:راز زندگی را در کوه ها قرار بده.
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را دریابند.در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس تمام بندگانم باشد.
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت: فهمیدم کجا....ای خداوند مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده.زیرا هیچ کس به این فکر نمی افتد که برای یافتن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت
9:11 PM  توسط emad aghasi kermani
|
تلنگر
چند روز قبل که از خونه ی یکی از شاگردم برمی گشتم خونه چیزیو دیدم که حالمو دگرگون کرد....عین یه بتک بود تو سرم.....یه تلنگر خیلی بزرگ.......باعث شد خیلی از چیزاییو که مدتی بود نمی دیدم به یادم بیاد...
از شاگرد۲۵۰۰۰۰تومن گرفته بودم....ولی نمی دونم چرا شاکی بودم ...از چی؟ از کی ؟ چرا ؟.....خودمم گیج بودم......شاید بابت این بود که یکی از دوستام از باباش یه سناتا هدیه گرفته بود اونم بابته قبولیه دانشگاه آزاد ..... یا شاید چون شب جمعه بودو به جای اینکه به قول معروف به عشق حالم برسم می خواستم واسه شاگرد فردای اون روز یه سری سوال آماده کنم........اما نه....اینا نبود.....بیشتر شبیه یه دندون گردیو ناشکری بود.....یه جور بهونه گیریه بچه گونه........ ۴ راه باسداران منتظر ماشین بودم که یه ماشین بوق زد.....رانندش زن بود.....یه دختر جوون بغلش نشسته بودو یه بسر نوجوونم عقب نشسته بود........سوار شدم......بعد چند دقیقه فهمیدم اون جوونا بچه های خانوم راننده هستن......حالم اصن خوب نبود.....یه طوری بودم......نمی دونم چرا بغضم گرفته بود......اونقدر با هم مهربونو صمیمی بودنو بگو بخند می کردن که انگار نه انگار واسه یه لقمه نون شب تلاش می کنن.....از سر و وضعو حرفاشون می شد به راحتی فهمید که اصلن وضع مالیه خوبی ندارن.......ولی انگار اصن براشون مهم نبود...انقد سرزنده و مهربونو هم صدا بودن که اصن حواسم نبود سر خیابونمونو رد کردم...... هر کاری کردم هیچ وجه نقدیو قبول نکرد.....تازه از نون تازشون هم به زور بهم دادن......همه تنمو عرقه سرد گرفته بود......همین که از ماشین اومدم بیرون بغضم ترکید.......از خودم شاکی بودم......یعنی میشه انسان در عینه نداری اینقد باصفا و غنی باشه؟؟!!۱...... به خودم اومدم.....به خدمو خدای خودم قول دادم دیگه ناشکری نکنم.......همه چیز که مادیات نیست آخه.........
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت
7:22 PM  توسط emad aghasi kermani
|
ویولن من جون داره......؟؟!!!!
سلام....یه چند وقته که متوجه یه چیزایی شدم.....شاید بعد از خوندن این مطلب بهم بخندید ولی با کمی تامل به حقیقتش می رسید.....قصه سر سازمه.....حس می کنم جون داره....
برمی گردم یه کم عقب تر......4 سال قبل در 25/11/83 بابام یه ویولن برام خرید و من مطابق میلو تصمیم قبلی شروع به کار تو زمینه موسیقی کردم.....اولاش هیچی رو لمس نمی کردم......خیلی رسمیو کتابیو نتی بودمو به واسطه عشق بیش از حد به ویولن خیلی خوب جلو می رفتم......مدتها می گذشتو منم به تکرار مکرر مکررات مشغول بودم......هر هفته یکی دو جلسه کلاسو چند صفحه نتو چنتا آهنگو یه سری تئوری موسیقی....خیلی کارم خشکو ماشینی بود.....اما داستان اصلی از تابستون امسال شروع شد.....سازمو عوض کردمو یه بهترشو خریدم....صدای با کیفیتو ایده آلی داشت.....ولی فقط همین نبود.....انگار این ساز جون داره.....از زمان ورودش به کار دلی تر شده کارم....دیگه در قید و بند نتو نت خونیو کاره تئوریو و..... نیستم .وقتی می رم سراغش حس حالم به کلی تغییر می کنه.....به هیچی فک نمیکنم ...انگار از زمین جدا می شم.....چشامو می بندمو.............................
حتی دو سه هفته قبل در حال ساز زدن بودم که مادرم وارد اتاقم شد ولی من متوجه نشدم.حدود یه ربع فقط کارمو نظاره کرده بود....وقتی کارمو متوقف کردم با صدای تشویقش به خودم اومدمو تازه دوزاریم افتاد که اصن متوجه بیرون از خودم نبودم...وقتی شروع به ساز زدن می کنم هم این ویولنمه که میگه چی بزنم....خودش واسه شادیام ماهور می زنه....وقتی غمگینم با شور و اصفهان میاد سراغمو زمانای غفلتو حواس برتی با چارگاهش هوشیارم می کنه.....خیلی تعجب کرده بودمو راجبش فک کردمو بازم به خدا رسیدم.....شاید که نه "حتما خدا خواسته که اینطور بشه تا من یه خورده بیشتر به یادش باشمو به فراموش شده هام بیشتر فکر کنم....حتما که نباید عارف صافی ضمیر باشی که بتونی به خدا برسی....همین که چشامو می بندمودر حال ساز زدن خدا رو می بینم فک کنم کافی باشه واسه اینکه بازم بگو......ممنونتم خدا جونم.همین............................
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت
1:1 PM  توسط emad aghasi kermani
|
آخی.....سبک شدم
الان که دارم می نویسم خیلی خوشحالم.....امروز روز خوبی بود.... همین که هر چی تو این مدت تو دلم بود رو بهش گفتم خیلی راحتو سبک شدم......خیلی حس خوبیه....الان دیگه لازم نیست هر شب با بغض حرفای نگفتم بخوابم...جات خالیه......خدا کنه همیشه همینقد شاد و سبک باشم.....البته بگم که جواب نگرفتمو باید مدتی صبر کنم ولی فقط خدا می دونه بعد مدتها دارم این حس خوبو تجربه می کنم.....البته شاید کمتر کسی حاضر میشد تو اون شرایط اون حرفارو بشنوه ولی شانس من بود که گوش شنوایی داشتو یه منطقه ایده آل...خدا جون ممنونتم....
"گفته بودم غم دل با تو بگویم چو بیایی چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی"
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت
9:4 PM  توسط emad aghasi kermani
|
میرم...تنها میرم
خیلی حس غریبی بود.همه چیز یه هویی به هم ریخت.نمی دونستم چی بگم.مات ومبهوت زل زده بودم تو چشاش.سردی و نفرت از تو چشاش می بارید.گیج شده بودم.به خاطر کدوم گناه بود که اینقد باید عذاب می کشیدم؟تا جایی که انصاف راه می داد فقط خوبی هامو به یاد ما آوردم.....اون حق نداشت با من این کارو بکنه.....حق نداشت یه شبه همه چیو به هم بریزه.....حتی دیگه دلش نمی خواست مستقیم به چشام نگاه کنه...چشایی که به قول خودش یه روزی همه زندگیش بود......اما اون رفت....رفتو منو با یه دنیا بغض تنها گذاشت .....ازش بدم اومده بود ولی بی اون نمیتونستم....بهش عادت کرده بودم........اما رفت....و حالا من موندمو یه دنیا نیستی......یه دنیا کلافگی.....یه دنیا سوال بی جواب.....ولی طاقتم نیست......بار سنگینیه....زورم نمیرسه حمالیشو کنم......بنابراین میرم.......دیگه بسه......شاید مرگ قشنگترین انتها باشه... ایده آل ترین راهه خلاصی از این خوره که داره تک تک ذرات وجودمو نابود می کنه......میرم....تنها میرم.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت
11:21 PM  توسط emad aghasi kermani
|
خدا را شکر می کنم
خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم.این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است.
خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرف ها شاکی است.این یعنی او در خانه است و در خیابان ها ولگردی نمیکند.
خدا را شکر که مالیات می دهم.این یعنی که شغل و درآمدی دارم.
خدا را شکر که باید ریخت و باش های بعد از مهمانی را جمع کنم.این یعنی در میان دوستانم بوده ام.
خدا را شکر که لباس هایم کمی برایم تنگ شده.این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.
خدا را شکر که در انتهای روز از شدت خستگی رمقی برایم نمی ماند.این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.
خدا را شکر که باید زمین ها را بشویم و دیوارها را تمیز کنم.این یعنی خانه ای دارم.
خدا را شکر که در جایی دور جای بارک یافتم.این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.
خدا را شکر که سر و صدای همسایه ها کلافه ام می کند.این یعنی می توانم بشنوم.
خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم.این یعنی من لباسی برای به تن کردن دارم.
خدا را شکر که هر روز صبح زود باید با صدای زنگ از خواب بیدار شوم.این یعنی من هنوز زنده هستم.
خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم.این یعنی به یاد می آورم که اغلب اوقات سالم هستم.
خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند.این یعنی عزیزانی دارم که میتوانم برایشان هدیه بخرم.
و خدا را شکر .......شکر که تو ای دوست حرف هایم را می خوانی........این یعنی برای لحظه ای چند ارزش وقت گرابهایت را دارم....
خدا را شکر.............
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت
9:23 PM  توسط emad aghasi kermani
|
بارها قسم خوردم اما.....
بارها قسم خوردم که نام تو را بر زبان نیاورم اما افسوس که همیشه قسم هایم با نام توست....... بارها قسم خوردم که بی حضورت ترانه بخوانم اما بغض نگذاشت......... بارها قسم خوردم که رد پایت را از صفحه زندگی ام پاک کنم اما پررنگی وجودت مانع شد.......بارها قسم خوردم که برای نبودنت شعر بسرایم اما افسوس که تو خود قافیه ی زندگی ام بودی...... بارها قسم خوردم که نشانت را از تیتر کارهایم خط بزنم اما افسوس که تو خود متن وجودم بودی........بارها قسم خوردم که از تو روی برتابم اما دریغ که هر سو نگریستم جز تو کسی نبود.........چند لحظه پیش قسم خوردم که دیگر در وصفت ننویسم اما.............اما باز هم نشد..........
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت
10:26 PM  توسط emad aghasi kermani
|
ای عشق واقعی
ـ چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
ـ چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری می شود
ـ تو هوای دلم را با طراوت کردی
ـ زمانی که با تو هستم به آسمان بی کران پرواز می کنم
ـ پس بدان دوستت دارم
ـ گرچه پایان راه را نمی دانم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت
2:38 PM  توسط emad aghasi kermani
|
I ASKED GOD TO MAKE MY SPIRIT GROW.GOD SAID:NO.YOU MUST GROW ON YUOR OWN.BUT I WILL PRUNE YOU TO MAKE YOU FRUITFULL.
I ASKED GOD TO SPARE ME PAIN.GOD SAID:NO.SUFFERING DRAWS YOU APART FROM WORLDLY CARS AND DRAWS YOU CLOSER TO ME.
I ASKED GOD TO GIVE ME HAPPINESS.GOD SAID:NO.I GIVE YOU BLESSING.HAPPINESS IS UP TO YUO.
I ASKED GOD FOR ALL THINGS THAT I MIGHT ENJOY LIFE.GOD SAID:NO.I WILL GIVE YOU LIFE.SO THAT YOU MAY ENJOY ALL THINGS.
I ASKED GOD TO HELP ME LOVE OTHERS AS MUCH AS HE LOVES ME.GOD SAID:AHAH.....FINALLY YOU HAVE THE IDEA.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت
3:16 PM  توسط emad aghasi kermani
|